تبليغاتX
تاله سواري تينوو
ادبی و هنری
 شعری از عبدالله په شیو

چه ند ده ترسم

که دیمه وه

هه والیکی تالت پی بی

چه ند ده ترسم ،

که با وه شت پیدا ده که م

بونی نامویه که ت لی بی

چه ند ده ترسم

که دیمه وه گرامه ری زمانی چاو

رینووسی هیمات گورا بی

 چه ند ده ترسم

چله یس گه رمی په نجه کانت

وه ک به جیم هیشت وا نه مابی

له مه ش زیتر

چه ند ده ترسم ، که سم ، هاوریم

که دیمه وه

تو وه ک خوت بیت ، من بگورییم

 

 

دوکتوور عه بدوللا په شیو

|+| نوشته شده توسط هیوا قریشی در شنبه دوازدهم خرداد 1386  |
 ته خمیسی شیعریکی شیخ نوری شیخ صالح

ئه حمه د هه ردی

قه ت نه ده ی ئا زاری گیانی مه ست و بیدارانی شـــه و

خوت نه خه یته به ر شه پولی ئه شکی بی پا یانی شــه و

ئه ی کچی خوا وه ندی جوانی ، ئه ی چرای دیوانی شه و

خـــــوت بپــاریزه له ئاهـــــی دل برینـــدارانی شـــه و

نـه ک خــوا ناکـرده گیــرابـی دوعا و نالانــی شــــه و

 

ویلم و تاریکه ده ورم فه رشی ریگه م مه ینه ته

بی که سم ته نها ئه نالم مه رگی خومم عه زره ته

سازی ئا هه نگی شه وانم سوزی جه رگی له ت له ته

یاوه رو یاری ئه نیسم ئاه و ئه شکی حه سره ته

ئافه ره م ئه ی باره که للا دیده یی گریانی شه و

 

وا نه زانـی ده ستی خه م یادت له دلما ده ر ئه کا

ئه شــکی خوینینم ده لیله بو که سی باوه ر نه کا

گیانه که م به و تیشکی چاوه ی شه ر له گه ل ئه خته ر ئه کا

دل ئه بیته قه تره یه ک خوین و له دیده م سه ر ئه کا

هه ر که رابووری به دلما سوحبه تی جارانی شه و

 

هه ولی زورم دا له داوی زولفی ئه و بی مروه ته

ده رچم و دوایی بمینم به م عه زاب و مه ینه ته

یار وتی : بی سووده هه ولت تا کوو ماوی جیگه ته

تازه له م پیچ و خه می زولفه نه جاتت زه حمه ته

لای سه خی ته بعه ن مه حاله روخسه تی میوانی شه و

|+| نوشته شده توسط هیوا قریشی در شنبه دوازدهم خرداد 1386  |
 یکی از اوازهای شوان په روه ر به همراه ترجمه ی آن

Li kolane bajare avrupa li kecek kurd rast hatim be xodi digeriya

در کوچه و پس کوچه های اروپا با یک دختر کرد روبرو شدم

Bi dilgermi bervi min hat xuya bu li cara sere xo digeriya

با دلگرمی به سویم اومد و معلوم بود دنبال راه چاره ای برای خود میباشد

Min go delale delale

گفتم ای ما ه چهره

Sirine hevale

ای دوست و خواهر

Be xodi  be male

بی صاحب و بی خانه

Ci digeri

دنبال چی میگردی

Go lolo birawo em bi ber zolma baye res ketin iro welate durye va derketin

گفت ای برادر ، ما از ظلم طوفان سیاه  فرار کردیم ،خودمان در وطن غریبه دیدیم

Weke min hezara hene be karo sermiya welate xeribye sermeze ketin

هزارن نفر مثل من هستند ، بی پول و سرمایه در وطن غریبه شرمنده شدند

Min go delale delale

گفتم ای ماه چهره

Sirine hevale

ای دوست و خواهر عزیز

Be xodi be male

بی صاحب و بی خونه

Ka beje ez cibikim

بگو من چکار کنم

Disa go lolo keko bele heq negotine welate meriya sirintire

باز هم گفت ای برادر ، آری راست گفتند. وطن خود آدم خیلی شیرین تره

Ger hindiki azadi hebya bircibuna walate me ter buna walate xelqe bi rumet tire

اگر کمی آزادی باشه ، گرسنگی وطن آدمی خیلی از سیر بودن وطن غریبه خیلی بهتر است

Min go delale delale

گفتم ، ای خوب ماه چهره

Sirine hevale

ای دوست و خواهر عزیز

Be xodi be male

بی صاحب و بی خونه

Bele tu rast deji

آره تو راست میگی

Ka emji welate xo sen bikin

بیا ماهم وطن خود را گلستان کنیم

Welat azadiye

یک وطن آزاد داشته باشیم

|+| نوشته شده توسط هیوا قریشی در جمعه یازدهم خرداد 1386  |
 به فرینه

بَفرينه

 سليمه مشت به سينه كوبيد. سربند از سرش افتاد. چنگ در شلال گيسوان خود برد. به صورت، ناخن كشيد و با زانوان بي‌حس به سوی خانه دويد. در حاشيه‌ی ده به اولين خانه رسيد. خانه‌ی خالو مولود. بار هيزمش هنوز در كنار ديوار حياط بود. خالو مولود كمی به پهلو خميده بود. به ديوار خانه‌اش تكيه داده بود. گيوه‌ی نيم چيده‌ای در دست داشت. كلاف نخش به سرازيری افتاده بود. سر نخ در زير دندان‌ها، از گوشه‌ی لب آويزان شده بود

داستانی از علی اشرف درويشيان

 

چهارشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۲ – ۱۱ فوريه ۲۰۰۴
لب ايوان، زير برق آفتاب نشسته بودند. بفرينه (۱) به سينه ی مادر تكيه داده بود. زن او را محكم در ميان زانوان خود گرفته بود. موهای طلايی بفرينه، در زير دندانههای شانه، نرم و صاف بر پوست مهتابی گردن و دوشش پاشيده مي‌شد. با هر شانه موها، پياله پياله روی هم چين می خوردند:

 

«آی گوشم! گوشم را كندي»

 

«چه شد؟ لابد گوش تو از كاغذ است. اگر گوش آدم با شانه كردن كنده مي‌شد، الان توی دنيا هيچ كس گوش نداشت.»

 

بفرينه، تند به گوش خود دست كشيد. نوك انگشتان خود را با دقت نگاه كرد تا مطمئن بشود كه گوشش خون آمده يا نه.

 

مادر به شوخی گفت:

 

«هَی هَي، هَی هَي. گوش‌ات افتاده و تو خبر نداري. بايد امروز بروم سراغ مامو مقدور و يك گوش بزغاله برات بخرم.»

 

پسركی در روی زمين خاكی ايوان، زير خود را خيس كرده بود و داشت انگشت انگشت از گِل زير خود می خورد. زن به پسرك رو كرد:

 

«آهای يوسفه (۲) ... اخه ... اخه ... ای تف به كار و كردارت! ببين چه ملچ و ملچی راه انداخته. مثل اين كه باقلوای تنوری مي‌خورد بدبخت.»

 

حبابی روی يكی از سوراخ‌های بينی پسرك، هی بزرگ و هی كوچك مي‌شد. يوسف با كونه خيزه، خود را به مادر رساند. بفرينه خود را از قيد دو زانوی مادر بيرون كشيد. زن با گوشه‌ی پيرهن، دماغ بچه را گرفت. انگشت در دهن بچه گردانيد و تكه‌ای گِل بيرون آورد. حباب، روی گل بوته‌ی سرخ پيرهنش سريد و آرام آرام كوچك شد تا به هيچ رسيد. زن به اتاق رفت. از گوشه‌ای تاريك، چادر كهنه‌ای برداشت آن را روی زمين پهن كرد. يوسف را در چادر پيچيد. بفرينه به مادر نزديك شد و پشت به او ايستاد. زن بچه را به پشت او بست:

 

«اگر خيلی بي‌طاقتی كرد بازش كن. حواست باشد به زمينَش نزني! مواظب مرغ و جوجه‌ها باش. به سوراخ سُنبه‌ی مار و مور انگشت نكني! چيز ناجوری برنداری بخوري. برای ناهارت از زلاته‌ی (۳) ديشب كمی مانده، ظهر با نان بخور. نان خشك و قند در طاقچه گذاشته‌ام. هر وقت يوسفه گرسنه‌اش شد، بكوب، خمير كن و به او بده. نگذار پخشه (۴) روی دماغ و دهنش بنشيند.»

 

هم چنان كه سفارش مي‌كرد، نان پيچه را برداشت. به سوی ديوار كاه‌گلی رفت و با خود گفت:

 

«اين دووانه (۵) و اين هم تَه ورداس (۶). »

 

آن‌ها را از بيخ ديوار گرفت و به كمر بست. كلاف طنابی را كه كنار پله افتاده بود، برداشت و به دوش انداخت. هنوز پايش را روی پله نگذاشته بود كه بَفرينه با يك تكان، يوسف را روی گُرده‌ی خود جا گير كرد. دست روی دامن ماليد و از جيبش نامه‌ی مچاله شده‌ای بيرون آورد. چند خط از نامه را كه در اثر ماليدن انگشت محو شده بود، به مادرش نشان داد. گردن كج كرد. خجولانه و با التماس گفت:

 

«ننه باز هم برايم می خواني؟»

 

زن برگشت. لب‌هايش به لبخند كم رنگی باز شد. نامه را از دختر گرفت. به چهره‌ی پريده رنگ او خيره شد:

 

«دارد دير می شود. دو روز است كه اين نامه آمده و من هزار بار آن را برای تو خوانده‌ام. به خدا خسته شدم.»

 

ناگهان دلش سوخت. دستی به موهای بفرينه كشيد:

 

«امروز دختر خوبی باش هر چه به تو گفتم انجام بده تا دم غروب كه از بيشه آمدم باز هم آن را برات بخوانم.»

 

بفرينه سرش را به شكم مادر تكيه داد و آرام پيرهنش را بوسيد. نامه را قاپيد و در جيب گذاشت. دو دست را از پشت، زير نشيمنگاه بچه قفل كرد. بچه كه حس مي‌كرد مادرش مي‌خواهد دور بشود، لب ورچيد و به سوی مادر چرخيد، اما بفرينه چند بار به هوا پريد. بچه به خنده افتاد. بفرينه به پايين حياط دويد و در كنار لانه‌ی مرغ و جوجه‌ها نشست.

 

مادر، توی كوچه، قهقهه‌ی خنده‌ی بچه را شنيد و دلش آرام گرفت.

 

***

 

زن به دامنه‌ی تپه رسيد. نخ كيسه‌ی دوغ، مچش را آزار مي‌داد. آن را باز كرد و به دست ديگر داد. طناب را روی پشت جا به جا كرد. به راه پيچ در پيچی كه از نوك تپه به پايين مي‌آمد و پهن مي‌شد، چشم دوخت. مردی در تقلای پايين سراندن توده‌ای هيزم در راه مارپيچی بود. گاه توده‌ی هيزم مرد را به دنبال خود مي‌كشيد و او را از خط مارپيچی خارج مي‌كرد. غبار غليظی در پی او به هوا مي‌رفت و مرد را برای چند لحظه در خود مي‌پوشاند.

 

مامو مقدور چوپان، چند گام دورتر از گله، با بيلكانش، ريشه‌ای خوردنی را از دل خاك بيرون مي‌كشيد و آواز غريبانه‌ای مي‌خواند:

 

«با گاو آهن غم، زمين غم را شخم زدم.

و در آن دانه ی غم پاشيدم.

حاصلم غم بود. آن را با داس غم درو كردم.

دانه‌های غم را به آسياب غم بردم.

آرد غم را با آب غم خمير كردم.

و در تنور غم پختم.

نان غم را بر سفره ی غم گذاشتم.

همسفره‌ام غم بود.

در كنارش نشستم و با غم خوردم.»(۷)

 

«سلام و عليكم مامو مقدور!»

 

پيرمرد كمر راست كرد و گردن چرخاند:

 

«سلام و عليكم و عليكم سلام، سليمه خانم. چه خبر از حه مه (۸)؟ »

 

«نامه‌اش دو سه روز پيش آمده، نوشته تا چند روز ديگر مرخصی مي‌گيرد و مي‌آيد كه سری به ما بزند.»

 

«پناهش به خدا. به خير و سلامت بيايد ايشالا.»

 

«سلامت باشی مامو. خدا تو را هَی پير و هَی جوان بكند.»

 

سليمه به درخت بلوط پای تپه رسيد. كلاغی بر درخت نشست و سه بار قار زد. سليمه به كلاغ گفت:

 

«خير خه‌وه‌ر (۹) ... خير خه‌وه‌ر ... خير خه‌وه‌ر.»

 

انگشت اشاره‌اش را قلاب كرد و عرق ابروها را گرفت. پشت خم كرد و پا بر راه مارپيچی گذاشت. در نيمه‌ی راه به مردی كه بار هيزمش را پايين مي‌آورد، رسيد. همسايه را شناخت:

 

«مانده نباشی خالو مولود.»

 

«ساق و سلامت باشی خواهرم. چه ناوقت آمده اي!»

 

سليمه نفس تازه كرد:

 

«زن بچه‌دار نصفش مال خودش نيست خالو. تا بچه‌ها را رو به راه كردم، نيمه روز شد.»

 

مرد گفت: «خب، خوبي‌اش اين جاست كه در روز بهاره هركس به آرزويش مي‌رسد. هر چه بخواهی روزگار دراز است.»

 

به بالای تپه به نقطه‌ای دور اشاره كرد:

 

«مواظب بيشه باش. جانورها از غرش ميگ و ميراژ ... به وحشت افتاده‌اند و ناغافل حمله می كنند.»

 

«مواظبم خالو. آدم لُخت و پَتي، پهلوانِ خداست. خودم كم تر از آن ها نيستم.»

 

***

 

بهار، همه جا نشسته بود. باد بوی تلخ شكوفه‌ی بادام كوهی مي‌آورد. سليمه خسته بود. داس را چپ و راست به شاخه‌ها فرود مي‌آورد و عرق می ريخت. صورتش گُل انداخته بود و به زيبايی و ظرافت نانی نازك، شده بود. از ظهر خيلی گذشته بود. تكيه بر كُنده‌ای داد. خواست بند كيسه‌ی دوغ را باز كند كه غُرشی بيشه را لرزاند. چند شكوفه از درخت بادام كوهی پر پر زد و روی زمين ريخت. سليمه هراسان از جا پريد. سه هواپيما اوج مي‌گرفتند. در پس تپه‌ای غبار انفجاری در هوا پهن مي‌شد. باد ملايمی آرام آرام، غبار را بيرنگ مي‌كرد و به جانب روستا كه حالا در زير پای زن، خاموش و دراز به دراز افتاده بود، مي‌آورد.

 

سليمه آرام زمزمه كرد: «شكر خدا، از ما خيلی دور است.»

 

با غرش چند انفجار ديگر، آگِرملوچ‌ها (۱۰)، با قشقرق عجيبی دور شدند. همه جا ساكت و خلوت شد. شاخه‌ای بر تنه‌ی درختی كشيده مي‌شد و صدايی چون خاراندن تن با ناخن به گوش می رسيد. بوی بد و ناآشنايي، جای بوی تلخ شكوفه‌های بادام را می گرفت.

 

سليمه خارشی در گلوی خود احساس كرد. سرفه زد. بلند شد و دل نگران، بار هيزم را در راه مارپيچی انداخت.

 

***

 

بال و پر آفتاب از دشت و تپه‌های دوردست بر چيده مي‌شد. رنگ ده، در سايه‌ی تپه، به كبودی می زد. سليمه دنباله‌ی طناب را محكم دور دست پيچيده بود و آهسته آهسته، عرق ريزان، از خم هر پيچ، بار را مي‌سراند و طناب را شل و سفت مي‌كرد تا بار هيزم مهار بشود و او را با خود به ته دره نغلتاند. به آخرين پيچ تپه كه رسيد، نفسش تنگی كرد. بوی مرموز هنوز در هوا بود. گاه تندتر به مشام مي‌رسيد و گاه با وزش باد، ملايم مي‌شد. سليمه به زمين نشست و بار هيزم را با تقلا بر دوش گرفت. كف دست‌هايش مي‌سوخت و كزكز مي‌كرد. به پای درخت بلوط رسيد. كلاغی به پشت افتاده و پاهايش به هوا بود. مامو مقدور بی سر و صدا و آرام به درختی تكيه داده بود. زن درست متوجه نشد كه مامور مقدور مثل هميشه گفته باشد:

 

«مانده نباشي. به خير بيايي!»

 

اما زن با خستگی نفس بلندی كشيد و جواب هميشگی را داد:

 

«به سلامت باشی مامو!»

 

و با ترديد به سوی مامو مقدور نگاه كرد. مامو سر روی زانوها گذاشته بود. بيلكانش را در بغل داشت و دست هايش رو به جلو آويزان بود. ريشه‌ی گياه نيم جويده‌ای در جلو پايش تف شده بود. زن تصور كرد كه مامو در حال بستن بندهای خامينه‌اش (۱۱) مي‌باشد. پس سرفه ای زد و با صدای بلند گفت:

 

«مامو! تو كه هميشه در خوابي، دارد غروب می شود، كی مي‌خواهی گله را برگرداني، خانه آباد!»

 

مامو تكان نخورد. زن به گوسفندها خيره شد. سر بر پشت يكديگر نهاده و آرام بودند. سرفه نمی كردند. كاويج (۱۲) نمي‌كردند. سگ گله، گردن بر خنكای خاك چسبانده بود.

 

باد، آرام مي‌وزيد. بو كم‌تر و كم‌تر مي‌شد؛ اما گلوی زن هم چنان مي‌خاريد. با دلشوره‌ای مبهم طناب را ول كرد. بار به زمين افتاد. به سوی مامو رفت. پرنده‌ای از دور دست، جيغ كشيد:

 

«وی وی .... وی وی .... وی وي...»

 

ترس و دلهره در دل سليمه دويد؛ اما پيش رفت. با ترديد دست بر دوش مامو گذاشت:

 

«مامو چرا...»

 

مامو روی زمين غلتيد و چشمان وغ زده‌اش به طاق آسمان مات ماند. سليمه جيغ كشيد و از مامو دور شد. پايش به تنه‌ی گوسفندی گير كرد و با صورت روی گوسفند ديگری افتاد. جيغ كشان به هوا پريد. سگ گله در جايش خشك شده بود.

 

سليمه مشت به سينه كوبيد. سربند از سرش افتاد. چنگ در شلال گيسوان خود برد. به صورت، ناخن كشيد و با زانوان بي‌حس به سوی خانه دويد. در حاشيه‌ی ده به اولين خانه رسيد. خانه‌ی خالو مولود. بار هيزمش هنوز در كنار ديوار حياط بود. خالو مولود كمی به پهلو خميده بود. به ديوار خانه‌اش تكيه داده بود. گيوه‌ی نيم چيده‌ای در دست داشت. كلاف نخش به سرازيری افتاده بود. سر نخ در زير دندان‌ها، از گوشه‌ی لب آويزان شده بود.

 

سليمه چنگ به صورت كشيد. از جای ناخن‌هايش خون بيرون زد. فرياد كشيد:

 

«خالو... خالو چه بلايی به سرمان آمده؟»

 

خالو مولود با چشمان از كاسه بيرون زده به هره‌ی ديوار زل زده بود. آن بوی مرموز با وزش باد كم و زياد می شد. زن سرفه زنان در چوبی حياط خودشان را كه ديوار به ديوار خانه‌ی خالو مولود بود با يك ضربه ی تنه، باز كرد:

 

«بفرينه ... آهای بفرينه! عزيز دلم كجايي؟»

 

خود را با چند گام بلند به لانه‌ی مرغ رساند:

 

«بفرينه خانمم، يوسفه ی نازكم، خوابيده‌اند. الاهی بميرم عزيزاكم. ظهر چيزی خورده‌ايد يا نه»

 

بفرينه مثل مادری مهربان يوسف را روی بازوی نی قليانی خود خوابانده بود. جوجه‌ها در كنار مرغ ولو شده بودند، بي‌نفس. مرغ سر در زير بال بی حركت مانده بود.

 

زن دست كوچولو و چرك دخترك را تكان داد تا بيدارش كند. نامه، بين يوسف و بفرينه، آرام تكان می خورد. چند خط دست‌مالی شده‌ی نامه محوتر شده بود:

 

«دختر نازنينم بفرينه را از دور می بوسم و چانه ی قشنگ و فندقي‌اش را گاز مي‌گيرم. تا چند روز ديگر از صاحب كارم مرخصی می گيرم و ....»

 

مورچه ی مرده‌ای بر روی چانه ی كبود بفرينه به خرده نانی چسبيده بود.

 

توضیحات

(۱) بَفرينه يا برفينه، نامی برای دختران كرد كه برابر است با سفيدبرفي.

(۲) يوسف

(۳) چيزی شبيه سالاد كه از سركه، پياز و سبزی كوهی درست مي‌كنند.

(۴) مگس

(۵) كيسه‌ی دوغ

(۶) داس شاخه بري

(۷) اصل شعر به زبان كردی است

(۸) محمد

(۹) خبر

(۱۰) نوعی گنجشك

(۱۱) نوعی كفش روستايی بدون رويه

(۱۲) كاوش، نشخوار

|+| نوشته شده توسط هیوا قریشی در جمعه یازدهم خرداد 1386  |
 هویت زدایی در صدا و سینما

 

 

بازنمايی هويت کردی در صدا وسيما «گفتمان هويت زدايي در صدا و سيما»

 

 
 


گستردگي و وسعت انتشار پيام‌هاي رسانه صدا و سيما درجامعه ايران امروزي اصولاً جايگاه اين رسانه ارتباطي صرف بسيار فراتر برده و به عنوان يك نهاد فراگير چندين كاركرد مختلف و تقريباً نامرتبط با يكديگر را پيدا نموده است. شايد نقش صدا و سيما در جامعه‌پذيري و آموزش ايراني‌ها چندان كمتر از نهادهاي آموزشي همچون مدارس و دانشگاهها نباشد. از طرفي بعضي از برنامه‌هاي صدا و سيما تأثيرات شگرفي بر نوع روابط و تغييرات سياسي ـ اجتماعي دارد و در بعضي مقاطع همچون انتخابات اين رسانه بمثابه يك حزب سياسي قدرتمند و بوروكراتيك عمل مي‌كند كه گر چه دعوي تبليغ براي كليت نظام سياسي را دارد اما نوع تبليغات و محتواي پيامهاي تبليغاتي كاملاً در راستاي اهداف يك جناح سياسي خاص مي‌باشد. البته با روشهاي مختلفي همچون تحليل محتوا و تحليل گفتمان مي‌توان برنامه صدا و سيما را تجزيه و تحليل نمود اما در اينجا مي‌كوشم با تكيه بر ويژگيهاي ساختاري صدا و سيما و تحليل سياستگذاريهاي كلان اين رسانه و رابطه متقابل آن با بدنه ايدئولوژيك نظام سياسي حاكم, نوع برخوردهاي آن را با مؤلفه‌هاي قومي در يكي از شهرهاي بزرگ كردنشين بررسي كنم. بنابراين قصد بر آن است كه وضعيت واقعاً موجود و مشخص تاريخي را ارزيابي كنيم.
ويژگيهاي ساختاري
الف: انحصاري بودن: بي گمان سازمان صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران تنها رسانه راديو ـ تلويزيوني موجود در ايران است كه در اين عرصه تركتازي مي‌كند. البته اين مسأله با توجه به ساختار سياسي ـ اجتماعي ايران نكته عجيبي نيست زيرا در حالي كه بخش اعظم مقامات و پستهاي سياسي و شاهراههاي اصلي اقتصاد كشور در دست اقليت خاصي است صدا و سيما نيز در نهايت به عنوان دستگاه تبليغاتي اين اقليت در مي‌آيد و برنامه‌هاي خود را با نيات سياسي و اقتصادي آنان تنظيم مي‌كند و دراين راه وجود هيچ رقيبي را نيز بر نمي‌تابد. زيرا با وجود رقيب يا رقبا حيات رسانه‌اي آن به خطر مي‌افتد همانطور كه با وجود رقيب در عرصه‌هاي سياسي و اقتصادي كلان حيات انحصارطلبان به خطر مي‌افتد. بر خلاف بسياري از تحليلهاي موجود كه سليقه مخاطب و نظر وي را در ارائه كار رسانه‌اي صدا و سيما مؤثر مي‌دانند, ولي بايد گفت با توجه به خصلت انحصاري اين رسانه اولاً چندان اهميتي براي نظر مخاطبان قائل نيست ثانياً هيچ خسراني نيز از عدم رضايت مخاطبان نخواهد ديد. در جامعه‌اي كه تمامي مجراهاي ارتباطي جهاني از قبيل ماهواره و اينترنت با شديدترين محدوديتهاي امنيتي ـ اطلاعاتي مواجه هستند براي بسياري از بينندگان يا شنوندگان چاره‌اي جز انتخاب برنامه‌هاي اين رسانه وجود ندارد علاوه بر اين آنان مجبور هستند هر ماه مبالغي را كه به عنوان آبونمان بر قبض‌هاي برق خانه‌هايشان نقش بسته است بپردازند كه يكسره به حساب صدا و سيما ريخته مي‌شود. حال اگر نمايندگان همين مردم در مجلس از مسئولان و مديران اين سازمان بخواهند درآمد خود از محل آگهي‌هاي تبليغاتي را اعلام نمايند آنان مبلغ سالانه 8 ميليارد تومان را اعلام مي‌كنند در حالي كه پس از تحقيق و تفحّص نمايندگان مجلس درآمد واقعي سالانه 40 ميليارد تومان است.اما آيا هيچگاه مديران سازمان بخاطر اين دروغگويي آشكار محاكمه مي‌شوند؟

اگر هم قرار باشد اعتراض از سوي نهادهاي مستقلي همچون مطبوعات انجام گردد, حاميان سياسي و اقتصادي صدا و سيما به راحتي حكم توقيف را بر پيشاني مطبوعات حك مي‌كنند. پس ويژگي انحصاري بودن صدا و سيما قدرت خارق العاده‌اي به برنامه‌سازان اين رسانه در مورد موضوعات مختلف مي‌دهد: البته در چارچوب اصول مورد نظر حاميان سياسي و اقتصادي ايشان كه در سطوح عالي نظام سياسي قرار دارند.

ب: ايدئولوژيك بودن: همچنان كه صاحبان قدرت سياسي ـ اقتصادي در ايران از معيارهاي مدرن حكمراني و توليد و توزيع دوري مي‌گيرند صدا و سيما نيز گرچه سازماني بوروكراتيك است اما محصولات آن در سامانه شخص‌گرايي و دوري از معيارهاي علمي و تخصصي مي‌گنجد. از آنجا كه صدا و سيما به موجب قانون اساسي سازماني است دولتي كه تحت نظارت شخص اول سياسي مملكت اداره مي‌شود در نتيجه كاملاً در راستاي ايدئولوژي حاكم پيش مي‌رود كه مبناي آن بر كيش شخصيت و پيروي از فرامين و منويات شخص حاكم و محوريت و مركزيت وي و فرعي قلمداد شدن تمامي موضوعات و مسائل در كنار اين اصل مركزي است. مثلاً در اخبار راديو ـ تلويزيون آنچه كه به يك خبر اولويت مي‌دهد ارزش خبري آن نيست بلكه تعلق آن به مقامات سياسي ـ اقتصادي است. آنچه در درجه اول اهميت قرار دارد هماهنگي اين رسانه با ديگر نهادهاي حكومتي به منظور تبليغ ايدئولوژي حاكم و ارشاد و هدايت مردم به طرف ايدئولوژي مذكور است. بنابراين اگر در آگهي‌هاي تبليغاتي به همان اندازه كه كالاهاي تجاري و اقتصادي تبليغ مي‌گردند مراسم مداحي و نوحه‌خواني نيز تبليغ مي‌گردند نبايد چندان تعجب نمود زيرا هر دوي اين موارد در راستاي منافع گروههاي حاكم و باز توليد سلطه آنان برجامعه است. اين ايدئولوژي از آنجا كه حقيقت را به تمامي در انحصار خويش مي‌بيند, ديگران را بمثابه گمراهاني نيازمند به اصلاح و ارشاد در نظر مي‌گيرد, در نتيجه با توسل به ابزارهاي مختلف سعي در جذب و فراخواني ديگر افراد و گروهها به سوي خويش دارد. صدا و سيما يكي از اين ابزارهاست كه مي‌كوشد با تبليغ ايدئولوژي گروه حاكم و طبيعي و حقيقي جلوه‌ دادن آن از طريق توليد برنامه‌هاي متفاوت و متنوع و استفاده از انواع و اقسام تكنيكهاي جديد ارتباطي, مخاطبان خويش را به نگرش‌ها و ديدگاههاي نظام سياسي مستقر فرا خواند. از اين رو از هيچ تلاشي براي جلوگيري از گمراه نشدن مخاطبان خود فروگذار نيست و در اين راه حتي از عناصر خارج از چارچوب ايدئولوژي حاكم ـ و نه در تضاد با آن ـ بهره مي‌جويد. در اين راستا مي‌توان به سياستهايي اشاره كرد كه به كار گرفته مي‌شوند تا ايرانيان خارج از كشور جذب ايدئولوژي حاكم گردند. به عنوان مثال هيچگاه در برنامه‌هاي داخلي و ملي صدا و سيما سازهاي موسيقي ـ سنتي و پاپ ـ نشان داده نمي‌شوند ولي همين سازها در شبكه‌هاي بين‌المللي همين سازمان براي خارجي‌ها به نمايش در مي‌آيد. گويا آنان صاحب توان بيشتري نسبت به ايرانيان در درك و فهم موسيقي ملي ايراني هستند. پس ويژگي ايدئولوژيك بودن اين امكان را به صاحبان رسانه راديو و تلويزيون در ايران مي‌دهد كه هر چيزي و موضوعي غير از آنچه كه به ايدئولوژي حاكم مي‌پردازد از جمله عقلانيت, علمي بودن, قوميت و ... را غير مشروع و فاقد اهميت جلوه دهد

گفتمان هويت زدايي
با توجه به ويژگيهاي فوق الذكر, رويكرد صدا و سيما به مسأله قوميت از زاويه ديد ايدئولوژي حاكم مي‌گذرد. گفتمان حاكم بر برنامه‌ها و سريالهاي تلويزيون گفتمان حذف نيست يعني اصل وجود قوميتها انكار نمي‌شود.

گفتمان حاكم گفتمان هويت زدايي است يعني قلب و تحريف معناي مؤلفه‌هاي هويت قومي نظير زبان, آداب و رسوم, پوشش, تاريخ و ... در صدا و سيماي مركز كرمانشاه كه يكي از بزرگترين شهرهاي كردنشين است دو چهره و تصوير خوب و بد از كرد به نمايش در مي‌آيد. كرد خوب مردي است كه ريش دارد, زني است كه معمولاً لباس غير از لباس كردي مي‌پوشد, فارسي خوب حرف مي‌زند و در كنار آن نيز كردي صحبت مي‌كند و زنان كريه المنظر اغلب لباس كردي مي‌پوشند. اسب و تفنگ كرد خوب در راستاي كمك به مردم است البته مردم در معناي صدا و سيمايي آن.اما كرد بد ريشش را از ته مي‌زند و سبيل پرپشتي دارد. در كوه زندگي مي‌كند و چيزي از زبان و فرهنگ فارسي و ايراني نمي‌داند. زن كرد بد هميشه در به در است و جيغ مي‌زند و بسيار ناخوشايند است. بنابراين, اين تصويرسازي كه مي‌توان همچنان بدان افزود به انحاء مختلف در برنامه‌هاي تلويزيون به كار برده مي‌شود. بنابر قرائت برنامه سازان صدا و سيما از مقوله قوميت, هر آنچه كه نماد هويت يك كرد محسوب مي‌شود هر چه به تعريف رسمي از زبان, سبك زندگي, مرام سياسي, مذهب و فعاليت اجتماعي و مدني نزديك‌تر باشد قابليت بازنماي و نمايش پيدا مي‌كند و در غير اينصورت هر آنچه كه به لحاظ فرهنگي, هنري, سياسي و مذهبي, هويتي متفاوت و مجزا به كرد مي‌دهد طي فرايند مصادره گفتماني قلب ماهيت شده و سپس به نمايش در مي‌آيد.
مصادره گفتماني
گفتمان هويت زدايي مبتني بر استراتژي ادغام كردن و درآميختن (Incorporation) است. بنا به نظر گرامشي, هژموني و ايدئولوژي حاكم از طريق درآميختن, تغيير شكل دادن و تركيب كردن ابزارهاي مقاومتي كه گروههاي تحت سلطه بدانها توسل مي‌جويند به نوعي مصادره گفتماني دست مي‌زند و در واقع ابزارهاي مقاومت را از آن خويش مي‌سازد, به عبارت ديگر هژموني حاكم آن ابزارها را در راستاي تحكيم و توجيه سلطه خويش به كار مي‌گيرد و به گونه‌اي مي‌نماياند كه گويي آن ابزارها لزوماً ماهيت مقاومت‌گرانه ندارند و از ابتدا نيز موافق با ايده‌هاي هژموني حاكم بوده‌اند. بنابراين در قالب برنامه‌هاي راديوـ تلويزيوني, مؤلفه‌هايي كه عناصر هويت مقاومت مدار كرد را تشكيل مي‌دهند به صورتي قلب معنا شده و با تغيير شكل و تركيب با بعضي از عناصر آنچه كه فرهنگ ملي ناميده مي‌شود ارائه گشته و به مخاطبان عرضه مي‌شود. در واقع و به عبارتي ديگر اين همان ايدئولوژي در روايت آلتوسري آن است كه توسط دستگاههاي ايدئولوژيك دولت به فروستان القاء مي‌شود. در اين معنا صدا و سيما به عنوان يكي از اين دستگاه‌ها ايدئولوژي حاكم را در كنار ديگر دستگاهها ازجمله خانواده, رسانه‌هاي گروهي, زبان مذهب, نظام حقوقي, ارتباطات, فرهنگ و نظام آموزشي, تكرار و تبليغ مي‌كند. ايدئولوژي در اينجا نه به معناي آگاهي كاذب در روايت ماركسيستي كلاسيك بلكه به معناي ساختار تفكر و آگاهي است كه هر روزه و در عمل توسط كنشگران اجتماعي در جريان زندگي روزمره تكرار و باز توليد مي‌شود يعني در طرز تفكر, رفتار و نوع فهم از خود و روابط اجتماعي آنها با ديگران راهنماي عمل كنشگران است. پس دراين فرايند فرد تبديل به سوژه‌اي اجتماعي مي‌شود كه بر اساس هنجارها و منافع گروه حاكم عمل مي‌كند و بر همين اساس خود را مي‌فهمد و تعريف مي‌كند. (به بيان آلتوسر سوژه از سوي ايدئولوژي مسلط استيضاح مي‌شود)اين وضعيت را بعينه مي‌توان با مشاهده مداوم برنامه‌هاي تلويزيوني صدا و سيماي مركز كرمانشاه مشاهده نمود. كساني كه در سريالهاي تلويزيوني, فيلم‌هاي داستاني و ديگر برنامه‌هاي صدا و سيما به زبان كردي صحبت مي‌كنند عمدتاً پيرزن و پيرمرد يا پدر و مادر يك خانواده هستند و اعضاي جوان جامعه و خانواده با همديگر به زبان فارسي صحبت مي‌كنند گويي اين زبان متعلق به اعصار و قرون گذشته است و زبان دنياي امروزي,زبان فارسي است. در برنامه‌هاي هزل و هجوآميز از كاراكترهاي كردي به وفور استفاده مي‌شود استفاده از زبان كردي توسط اين شخصيتها تنها براي مسخره كردن و به ريشخند گرفتن آنان است كه وجهه‌اي دلقك گونه به ايشان مي‌بخشد. تا به حال ديده نشده است فردي با زبان كردي بر صفحه تلويزيون خانگي كرمانشاه ظاهر شود و در مورد مسأله‌اي اجتماعي, فرهنگي و يا سياسي صحبت كند اما در عوض تمامي كساني كه با جديت, پرستيژ و منزلت اجتماعي درباره مسائل زندگي روزمره و اجتماعي شهروندان اظهار نظر مي‌كنند به زبان فارسي تكلم مي‌كنند. بدين ترتيب روابط قدرت نهفته در محتواي ايدئولوژيك برنامه‌هاي راديوـ تلويزيون كرمانشاه به مخاطبان كرد خود اين مفهوم را القاء مي‌كند كه هنگامي كه به خود مي‌انديشند به يگانگي و همساني هويتي خويش با فارس‌ها فكر كنند و متوجه باشند كه زبان و هويت آنها صرفاً به درد شوخي و تمسخر مي‌خورد و در زندگي واقعي و عرصه‌هاي جدي زندگي اجتماعي از راه تشبه به زبان و سبك زندگي فارس‌ها و بويژه فارس‌هاي پايتخت نشين مي‌توانند ابراز وجود كنند.

 

 

|+| نوشته شده توسط هیوا قریشی در جمعه یازدهم خرداد 1386  |
 یکی از بهترین شعرهای استاد شیرکو بی که س

ورته ورتی

 

ئیواره بوو

حه مه بچکولی بو یاخچی ،سه ری ما ندووی دا خست بوو

 له سووچیکی گوره پانه گه وره که

 له نا وه ندی دلی شاما

له سه ر کورسییه نزمه که ی دا نیشت بوو

په یتا په یتا

وه کوو فلچه ی نیوان ده ستی

 جه سته ی له ری را ئه ژه نی

حه مه بچکولی ئاواره

له به ر خو وه به ورته ورت ئه مه ی ئه وت:

تو بازه رگان قاچت دا نی

 تو پاریزه ر قاچت دانی

 تو ما موستا قاچت دانی

 ئه فسه ر ،سه رباز  ، جاسوس ، جه للاد

کوری باش و هه رچی و په رچی

 هه ر هه مووتان یه ک له دوای یه ک قاچتان دانین

که س نه ماوه هه ر خوا ماوه

دلنیام له و دنیاش ئه و یش ئه نیری به شوین کوردیکا

پیلاوه کانی بو بو یاخ کا

ره نگه  ئه و کورده ش هه ر من بم

ئای دایه گیان ،

 ئه وه ئه بی پیلاوی خوا چه ن گه وره بی

ژماره چه ن له پی بکا

ئه ی بو پاره دایه گیان خوا چه ن ئه دا

ئه بی چه ن با

|+| نوشته شده توسط هیوا قریشی در جمعه یازدهم خرداد 1386  |
 کرد شناسی

کردها یکی از اقوام ساکن خاورمیانه‌ هستند که در غرب آسیا و در بخش غربی فلات ایران زندگی می‌کنند. کردها به زبان‌ کردی، از شاخه غربی زبان‌های ایرانی سخن می‌گویند.

کردستان نام یکی از ایالات ایران بوده است. در جنگ چالدران که بین نیروهای شاه اسماعیل اول صفوی و سلطان سلیم اول عثمانی در سال ۱۵۱۴ میلادی انجام گرفت بر اثر شکست ایران، بخشی از کردستان از ایران جدا شد و نصیب عثمانی ‌گردید (کردستان عثمانی).

امپراتوری عثمانی سالها چون ابرنیرویی بر گوشه‌ای از جهان دربرگیرندهء سرزمینهای عربی،آسیای صغیر؛ بالکان فرمان ‌راندند تا اینکه با پایان جنگ جهانی اول و نابودی امپراتوری عثمانی متصرفات آن: (کردستان عثمانی)، سرزمینهای عربی، آسیای صغیر و بالکان تدريجا مستقل گرديدند.

(کردستان عثمانی)، در نقشهٔ جغرافیای امروزی در سه کشور ترکیه، عراق، و سوریه قرار می‌گیرد. (البته در این کشورها هم همه نواحی «کردی» کاملاً کردنشین نیستند و اقوام غیرکرد هم در آن سرزمین‌ها سکونت دارند.

بیشتر تاریخ شناسان پر آوازه براین باورند که، کردهای امروز نوادگان مادهای دیروزند.«اگر کردها نوادگان مادها نباشند، پس برسر ملتی چنین کهن و مقتدر چه آمده‌است و این همه قبیله و تیرهٔ مختلف کرد که به یک زبان ایرانی و جدای از زبان دیگر ایرانیان تکلم می‌کنند؛ از کجا آمده‌اند؟» (مینورسکی ۱۹۷۳)

بسیاری از پژوهشگران، از جمله «تئودور نولدکه» خاورشناس بزرگ آلمانی، معتقدند که اگر روزی زبان مادی درست شناخته شود، بدون شک خویشاوندی بسیار نزدیکی با زبان پارسی باستان خواهد داشت، به نظر برخی از دانشمندان قبایل ماد و قبایل پارس همزبان بوده و هر دو به یک گویش سخن میگفته اند. ولی تاکنون متاسفانه از مادها حتی یک اثر مستند در دست نیست.

در حال حاضر چنین فرض می‌